هی! رفیق! هی! نرفته آن سر گذشت از یاد هنوز :
اینکه یکه میرفتم در دل آفاق سیاهی و ره می بردم سرمست تباهی و از گناهان خود مسرور، و هیچ خبرم نبود از هیچ کسی،هیچ نفسی، هیچ نگاهی؛
تو آمدی و جهانم تازه شد! تو نجاتم دادی!
من؛ این راست است که جستن اش را پائی نفرسودم؛ دمی نیاشفتم، خیالی بر نتافتم، نه! قدری فقط نگاه، گرداندم، بی که سری بچرخانم، و خود آنجا بود، تمام زندگی ام ، بر درگاه خانه اش:
کان قند مکرر : پر شورترین عشق مولتی کالچرال تمام دوران ها!
در فاصله ای کمتر از حتی یک گام : مشرق و مغرب تمام کشورها!
و نمی دانم چرا این ساکت مغرور، ناگهان با خود چنین گفت : سادگی و معصومیت اش را !
به خدا این راست است که بی حساب روزی میدهد خدای او، هر بنده ای را، که بخواهد!
و مرا پذیرفت، گویا غریبی، وطنش را!
و حالا :
چه با تو زیباتر و مهربان تر شده هرچیز، حتی من، حتی زیبایی!
به هر طرف که می روم: فقط روشنی نگاهت.
حتی پاییز، با آن قله ها و ابرهای در همش.
دست خوش! به این دنیای زیبایی که ساخته ای.
ای تمام مفاهیمی که میخواهم و نیاز دارم!
ای نور! ای شور! ای رنگ! ای عطر! ای موج! ای جنب و جوش! ای تمام زندگی، شور زندگی! ای شور شیرینم!
جستن ات را پا نفرسودم، حتی یک گام!
تو خود یافتی مرا. از آخرین نقطه ی مرزهای تنهایی و نجاتم دادی.
یادم هست.
و اما بعد :
اومده میگه حالا کو بلند بخون ببینیم چی نوشتی؟ و منو باش: با یه ذوق و شوقی شروع کردم، همون بند اول نخونده بلند شد گفت: پاشو پاشو، همچی بزنمت که حال کنی! ( می دونی؟ این حرکتش به مثابه تواضع و فروتنی و شکسته نفسی و غیره و غیره و غیره می باشد)
سویت هارت ، یعنی جاست، ایون، آنلی یو کن میک دی سنس.
ما را در سایت از این جای این دنیا ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 20