همیشه اون طوری که فک میکنیم پیش نمیره. زندگی ؛ غافلگیرت میکنه!
منکه دیگه عادت کردم مثل نمکی فقط میخندم به این غافلگیری ها. و گاهی وقتا با اینکه حساب همه چی و کردی. اما دقیقا همه چی برعکس میشه. دقیقا تو لحظه ی آخر! و اتفاقا با خودت میگی چقد بهتره اینجوری. قشنگتره.
مشهد نرفتیم. البته هنوز. و اوضاع کار من گره خورده. و نشستیم جلو کولر آخرین کلوچه های نذری که دیروز مامان شکرانه درست کرده بود و با چای آتیشی میخوریم. به افق پر حرارت این کویر خیره شدیم. و هر از گاهی در سکوت، هم زمان برمیگردم به هم نگا میکنیم. و میدونی؟ دلم میخاد این لحظه تا ابد ادامه داشته باشه. دوست دارم : جوری که نگام میکنه. انگار ته قلبم و راحت میتونه ببینه. واسه همین لازم نیست چیزی بگم.
یه فیلم دیدیم. دفترچه خاطرات. قشنگ بود. ولی یکم طولانی بود. من آخراش خوابم گرفت. دیشب که نزاشت بخوابیم. صبح هم که کار داشتم باید زود میرفتم . مثل شب قبلش. و اون شب قبل تر، که داشتیم بار و بندیل می بستیم. و خوشحالی میکردیم.
گفتم یواشکی نشستکی یکم چرت بزنم. یه نگاه کردم :
خوابش برده ! بیهوش شده!
این همه منو میگفت نخوابی ها؟
و حالا خودش مثل یه بچه کوالا خوابش برده !
و گاهی ام لپ و دماغش و می خارونه. عی چی محکم می خارونه!
ما را در سایت از این جای این دنیا ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 25