چند روزی ست مهمان مهندس ریاضی شده ایم. در خانه باغ قدیمی یکی از فامیل هایش.هوا گرم است و آلاچیق عصرها، گفتگوی عارفانه ی او و پدرش، مثلا درباره ی انواع انارها، انواع سمندر ها، انواع پیازها، و غیره و غیره و غیره ...
ولی این چیزها حواس مرا پرت نمیکند. اگرچه مثل جغد معمولا به آنها خیره میشوم، که انگار چه حرفهای مهمی گفته اند. دلم با توست. و میبینم تو را ،
که گاهی از پنجره نگاهم میکنی، و همان نگرانی نازک همواره با تو هست.
بهارک پر طراوت من، نگران چه ای؟ دلشوره ی لانه کدام پرنده ات را گرفته ای؟
اینجا ظرف شاه توت هست،ترش ! مثل تمشک های چمخاله، که قالب های کوچک یخ رویشان گذاشتی و آوردی. تازه چیدی شان، چون دستهایت هنوز پر رنگ بود. خوب از خودت آموخته ام اینکه به دستها نگاه کنم، به انگشت ها و پینه ها و قصه هایی که میگویند.
انگور و خیار و آلوی بخارا آوردی و پارچ چینی گل قرمزی و استکان های مورد علاقه ات و یخ در بهشت طالبی و شربت آبلیمو را،
و چایی که عطر نماز تو را دارد انگار.
در این گوشه ی خلوت، هر چیز التماس غریبانه ی حضور تو را سر داده :
مثل این نسیم ملایم که از سمت ریحان ها میوزد و گرمای تفتیده ی نیزار را با اندکی خستگی و نگرانی به جانب زیتون زار میبرد.
بگذار بمانند، این مهمانان سرزده ی هر شبه،
به من بگو دلشوره هایت را، در کناری مرا بخوان، و این سیل آسیمه سر را در دشتهای خاموش خیال من بریز.
بگذار تمام زائران از تو بگویند، از باران من، ابر من، آفتاب من، آسمان من،
باز برکت بده، به سجده و سجاده و تسجد های من،
این گفتگوی ما را بیا و ببین،
انگار تمام ما، فقط چند کلمه درباره ی دستهای تو ایم!
نگاه من کن:
برایت آب آورده ام!
برایم تعریف کن دوباره آن قصه ی کوثر را ،
بِكَأْسِهِ وَ بِيَدِهِ رَيّاً رَوِيّاً، هَنيئاً. سائِغاً، لا ظَمَاَ بَعْدَهُ !
باز هم برای من از این آیه ها بخوان!
تشنه ی هلاک و مضطرب ام کلام تو را! صدای تو را! نگاه تو را!
ببین! هیچ چیز حواس مرا از تو پرت نمیکند.
ما را در سایت از این جای این دنیا ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 24