از قلبی که برای تو می تپد...

خرید بک لینک

مانده ام چه کنم این سینه را؟
این کلمات، این اقیانوس آرامش را؟
و این میدانچه ی کوچک خیال را با این حوض و فواره ها و بیدبنان حاشیه اش!
مثل پروانه ی دیوانه ای که شعله ی تابنده ای یافته،
تمام سرنوشت و سرانجام خود را در این سوختن میبینم ،
سوختن، در شعله ی کوچک شمع چشم هایت !
تو ! با من ات سخن نگو!
دیگر نه از نیکی و نه از بدی و نه از بازیهای شگفت این روزگار!
چرا که دیگر من نه منم! چرا که من سوخته و تمام شدم!
تو خود گفتی مرا که برو! دور شو !
و بیاموز این را که چگونه میتوان دیگری بود!
و من رفتم، و میسوزم پیوسته تا امشب، همچون پروانه ای که شعله ی تابناک آتشی یافته است!
...
هر شب با بهانه ی تازه ای به کوچه و خیابان میزنم،
و طولی نمیکشد که این ملیحک غمخوار مرا می یابد،
به خانه می بردم یا به گوشه ی آرام دیگری،
و هرچه میگوید انگار همه ی حرفهایش درباره ی چشمهای توست!
نرم و آهسته فرو می آید، در میان خرده شکسته های خیال من،
شعر میخواند برایم و من : در دور دست ترین دیار رویا ها با تو درنگ میکنم!
مرا به خود میکشد مغموم، و من : شکوه میکنم از غم تو با چشم سیاهت! ای پروانه ی شمع چشمهایت، خورشید و مه و تمام آسمانم !
گاهی با هق هق و لالایی این بیچاره ی بی خبر خانه نشین به خواب میروم، و آخرین دم ، سر به زانوی تو گویا چنین میگویم:
با این دل بی سامان آخر چه کنم؟
با این سینه ای که قلبش برای تو می تپد!

از این جای این دنیا ......

ما را در سایت از این جای این دنیا ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 11:46

صفحه بندی