قدیما یه بار خواب دیدم که یک خر دارم. میدونی؟ خیلی خوشگل بود. صورت معصوم و چشمای نازی داشت. انگار لبخند داشت توی نگاهش .یک لبخند آروم و دلنشین و مودبانه.
خواب دیدم که طناب خرم و گرفتم تو یک جایی مثل پارک چمخاله داشتم میرفتم و هی بر می گشتم به خرم نگاه میکردم . و اونم انگار به من لبخند میزد.
تا اینکه رفتیم جلوی یک خونه قدیمی کوچولو.
من خر بردم کنار خونه در زدم.
بابام اومد بیرون!! با تیپ و قیافه اون موقعیا که باهم کار میکردیم.
با همون لباس کاموایی بنفش که لباس کارش بود.
خیلی منو تحویل گرفت. خرم و ناز کرد. گفت چه خر خوبی داری! کجا میری با این خر قشنگت؟
گفتم اومدم شما رو ببرم پیش امام حسین!
فکر نکنین زیارت ها !! میبرم شما رو پیش خود امام حسین تو خونه خودش مهمون باشین پیش خودش بشینین باهاش صحبت کنین.
چون امروز دیدم یک خر خوب گیرم اومده گفتم خوبه شما رو سوار کنم یک جای خوبی ببرم.
بابام انگار باور نکرده باشه گفت باشه . لااقل یک خر سواری میکنم.
و سوار شد. راه افتادیم. من انقد خوشحال بودم که بابام سوار خر من شده. انگار اونم خوشحال بود. انگار خر منم خوشحال بود.
ولی نمیدونم چرا بقیه ش اصلا یادم نیست.
وقتی که بیدار شده بودم، به این فکر میکردم که بابا واقعا چه همه خوب بود.
امروز دلم خیلی براش تنگ شده بود.
کاش بقیه ی اون خواب و میتونستم ببینم.
ما را در سایت از این جای این دنیا ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 24