مانده ام چه کنم این سینه را؟
این کلمات، این اقیانوس آرامش را؟
و این میدانچه ی کوچک خیال را با این حوض و فواره ها و بیدبنان حاشیه اش!
مثل پروانه ی دیوانه ای که شعله ی تابنده ای یافته،
تمام سرنوشت و سرانجام خود را در این سوختن میبینم ،
سوختن، در شعله ی کوچک شمع چشم هایت !
تو ! با من ات سخن نگو!
دیگر نه از نیکی و نه از بدی و نه از بازیهای شگفت این روزگار!
چرا که دیگر من نه منم! چرا که من سوخته و تمام شدم!
تو خود گفتی مرا که برو! دور شو !
و بیاموز این را که چگونه میتوان دیگری بود!
و من رفتم، و میسوزم پیوسته تا امشب، همچون پروانه ای که شعله ی تابناک آتشی یافته است!
...
هر شب با بهانه ی تازه ای به کوچه و خیابان میزنم،
و طولی نمیکشد که این ملیحک غمخوار مرا می یابد،
به خانه می بردم یا به گوشه ی آرام دیگری،
و هرچه میگوید انگار همه ی حرفهایش درباره ی چشمهای توست!
نرم و آهسته فرو می آید، در میان خرده شکسته های خیال من،
شعر میخواند برایم و من : در دور دست ترین دیار رویا ها با تو درنگ میکنم!
مرا به خود میکشد مغموم، و من : شکوه میکنم از غم تو با چشم سیاهت! ای پروانه ی شمع چشمهایت، خورشید و مه و تمام آسمانم !
گاهی با هق هق و لالایی این بیچاره ی بی خبر خانه نشین به خواب میروم، و آخرین دم ، سر به زانوی تو گویا چنین میگویم:
با این دل بی سامان آخر چه کنم؟
با این سینه ای که قلبش برای تو می تپد!
ما را در سایت از این جای این دنیا ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 21