
شايد آن شب؟ ...نمي دانم در برابر نگاه پرگريز تو چه وظيفه اي دارم.تو مسافر لحظه هاي زندگي كوچك خود هستي.و نگاهت، گویا دريچه اي روشن است به سوي مناظر بسيار، و رازهاي عظيم و مفاهیم بزرگ. شنيدن هر سخن از زبان تو، شنيدن صداي آب را مي ماند در شيب گاه تندش در اعماق يك دره ي بكر.و سخن گفتن ات، سخن گفتن ات را نمي دانم كه چگونه است.چرا كه من هنوز چون تو، به صدای باران خو نكرده ام.و چون تو نمي دانم این را كه راه خانه ي خيال ، از كدام سو میرود؟ ولي اين را از من بپذير، كه مي بايست اين چنين به تو بگويم: خوا...
ادامه مطلب
از اوج آسمان ها، یک شب مرا صدا کن!یا یک نفس دلم را، از این قفس رها کن!تا سر بسایم بر آسمان ها، تا پر گشایم در بی کران ها.از اوج آسمان ها ...رفته قافله ها، وا مانده دل ما، غافل از هم سفران .دل دارد گله ها، از این فاصله ها، بر دوشم بارگران...
ادامه مطلب