
قدیما یه بار خواب دیدم که یک خر دارم. میدونی؟ خیلی خوشگل بود. صورت معصوم و چشمای نازی داشت. انگار لبخند داشت توی نگاهش .یک لبخند آروم و دلنشین و مودبانه. خواب دیدم که طناب خرم و گرفتم تو یک جایی مثل پارک چمخاله داشتم میرفتم و هی بر می گشتم به خرم نگاه میکردم . و اونم انگار به من لبخند میزد. تا اینکه رفتیم جلوی یک خونه قدیمی کوچولو. من خر بردم کنار خونه در زدم. بابام اومد بیرون!! با تیپ و قیافه اون موقعیا که باهم کار میکردیم. با همون لباس کاموایی بنفش که لباس کارش بود. خیلی منو تحویل گرفت. خرم و ...
ادامه مطلب