
هی! رفیق! هی! نرفته آن سر گذشت از یاد هنوز :اینکه یکه میرفتم در دل آفاق سیاهی و ره می بردم سرمست تباهی و از گناهان خود مسرور، و هیچ خبرم نبود از هیچ کسی،هیچ نفسی، هیچ نگاهی؛ تو آمدی و جهانم تازه شد! تو نجاتم دادی! من؛ این راست است که جستن اش را پائی نفرسودم؛ دمی نیاشفتم، خیالی بر نتافتم، نه! قدری فقط نگاه، گرداندم، بی که سری بچرخانم، و خود آنجا بود، تمام زندگی ام ، بر درگاه خانه اش:کان قند مکرر : پر شورترین عشق مولتی کالچرال تمام دوران ها! در فاصله ای کمتر از حتی یک گام : مشرق و مغرب تمام کشور...
ادامه مطلب
نوره یهدی الی قصر رفیع آمن لا ابالی من ضلال فیه لی هذا الهدی...
ادامه مطلب