
مانده ام چه کنم این سینه را؟ این کلمات، این اقیانوس آرامش را؟ و این میدانچه ی کوچک خیال را با این حوض و فواره ها و بیدبنان حاشیه اش! مثل پروانه ی دیوانه ای که شعله ی تابنده ای یافته،تمام سرنوشت و سرانجام خود را در این سوختن میبینم ،سوختن، در شعله ی کوچک شمع چشم هایت !تو ! با من ات سخن نگو! دیگر نه از نیکی و نه از بدی و نه از بازیهای شگفت این روزگار! چرا که دیگر من نه منم! چرا که من سوخته و تمام شدم! تو خود گفتی مرا که برو! دور شو !و بیاموز این را که چگونه میتوان دیگری بود! و من رفتم، و میسوزم...
ادامه مطلب